صدای باران
حتی گاهی یادمان می رود از آنها لذت ببریم . حتما باید خوبی ها در پوششی از جنسی سختی نامرغوب باشند که باورشان کنیم ؟؟! در حالیکه هر دو گسترده اند و بی مرز تا ما از کدام سو انتخاب کنیم نباشی تو دنیا می خوام نباشه این روزگار، روزگارش سیاه شه دلم واسه کی جزء خودت فدا شه نباشی تو دنیا می خوام نباشه عشق تو آبروی من داشتن تو آرزوی من اسم قشنگت با یه بغض همیشه تو گلوی من جزء تو کسی را ندارم سر روی شونش بذارم خودت می دونی نازنین که من چقدر دوست دارم سر امتحانات زندگی است که معلوم می شود واقعا چقدر بلدیم . کسی سوال جلوی ما نمی گذارد . به ما می گویند زندگی کن و از پس خودت بر بیا. فقط خودت . و کسی کار ندارد که ما چقدر جزوه جمع کرده ایم اما از خودمان بی خبریم. امتحان تئوری هم برگزار نمی شود ، از کسی هم درس نمی پرسند. فقط زندگی کن همین . نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بودم توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از ان عمری که با او شد تا به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم بدم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورقبان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل عشق روی تو حیران شده درپی عشق تو سرگردان شده گفت در عشق تو وفادارم بدان من تورا بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تو مخموری خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایی ات مجنون شده بر لبم بگذشت لب ، یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من، هیچ گل زیبا نبود روزگار ... روزگار ... دیگه از روزگار نمیگم چون همه میدونن که روزگار با عاشق و معشوق چیکار میکنه ... زندگی آغاز شده بود. در کمر کش گذر کشدار آفتاب رنگ پریده پاییز از روی ایوان ، بیدار شدم. ناگهان زندگی را دیدم . و زندگی ناگهانی نبود . مدتها بود که در گذر بود . و من نمی دانم تصویر دل من در آسمان است یا تصویر آسمان در دل من ؟! کدام شفاف تریم ؟! کدام آیینه دیگری شده ایم ؟! جایی دیگر آسمان ابری نیست و آفتاب به زیبایی می درخشد ، فهمیدم پس باز هم کار دل است ! با تو می مانند و با تو حتی بر می گردند. نگاه که می کنی می بینی در مختصات هر نقطه که باشی همانجا اتفاقات مرتبط با تو تعریف می شوند و شکل می گیرند. سیستمی از این به روز تر ندیده ام. و من می گویم خير اشکها آتش زننده خرمن درونند فقط جان را می سوزانند جان خودت را یا جان اطرافیانت را من هم باور نمی کردم ، اما به تازگی متوجه شدم که می شود از اشک درست استفاده کرد و می شود با اشک خود را تخریب کرد انتخاب کن آبی بر آتش باشی یا آتشی بر خرمن رنگها عوض می شوند وقتی دليلت را از دست می دهی تاريکی تو را در بر می گيرد ای بزرگترين دليل دوستت دارم و ترا می ستايم عقل ؟ ؟ قلب ؟ ؟ نفس ؟ ؟ احساسات مال کجاست ؟ فکر کنم ته به آن متمایل تر هستی . راستی ، تا آخرش می ماندی ؟؟؟ بر اساس خطوطمان حرکت می کنیم زمان را ملاک صمیمیت قرار می دهیم و سخن را و فک بی انقطاع کار می کند .... و ما صمیمی می شویم و خطوط را نمی بینیم و می گذریم و آزرده می کنیم و آزرده می شویم دنبال خطوط می گردیم گمشان کرده ایم دنبال مفهوم صمیمیت می گردیم چیزی نمانده برایمان تصمیم می گیریم به عقب برگردیم و حرکتی را آغاز می کنیم چرا از اول بی مرز بودن را بنام صمیمیت چاشنی هر گفتگو کردیم ؟! تا باشد که بیاموزیم اتفاقی که برای تو مهمه برای اون یکی ممکنه بی اهمیت باشه و پرنده ای که هر روز کنار تو آواز می خواند و تو نمی بینیش ممکنه برای یک نفر دیگر نشانه ای از امید به زندگی باشه لوله آبی که خراب شده و چکه می کنه و تو حس می کنی دنیا برات تنگ شده برای یک نفر دیگه ممکنه خنده دار باشه فقط بنظرم زندگی پر است از این مثبت و منفی های نسبی تا کدام را انتخاب کنیم شاید از زیبایی و با حساب کتاب بودنشان است اما وقتی یک رشته گردنبند پاره می شود ، هر دانه به سمتی می گریزد ....... و من تشنه بودم از ذهنم گذشت اگر برق برود چه خواهد شد ؟! ثانیه ای بعد برق هم قطع شد ! و من مانده بودم چرا یک فکر مثبت به ذهنم خطور نکرده بود همیشه همین بوده سایه ای مبهم از ترس و نگرانی خیالی از ذهنم می گذرد و من می مانم و آنچه که از آن گریخته ام و اکنون به گریبانم آویخته است فکر های مثبت هم هست اتفاقات خوشایند هم روی می دهد که کم نیستند حالا اسم این قانون هر چه که می خواهد باشد بقدری اصیل است و بقدری تکرار پذیر که نیاز به اثبات ندارد ۱۴ اسفند یکی از ۱۲۰ خان زندگی به پایان رسید * نگرش ٬ نه استعداد. * شاد بودن با انچه هستی. * پرورش بدن ٬ ذهن و روان. * کشف این که بهشت در درون است. * استقبال از ناشناخته با شور و شوق. * مقابله با ترس و یافتن ایمان. * بخشش،بدون یاد اوری. * چیزی که درون توست.نه در چیزها،جاها و مردمان. * دانستن این که اعتقادات،تجارب را می سازد. * رفتن،با اهنگی روان. * وقت گذاشتن در حد اعتدال برای دوستان،خانواده و.... * دوست داشتن دوستان. * رها نکردن امیدها و ارزوها. * گشودن دل بر روی امکانات با شکوه و عالی. * شاد بودن و با صفا و ارامش ذهن زندگی کردن. * دریافت کردن،بدون فراموش کردن. * جست و جوی پاسخ،کنکاش باورها. * اعتماد به زیبایی احساسات و نیازهایتان. * تمایل به اموختن از هر رخدادی. * قهرمان داستان خود بودن.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد،
ابهام را شنید.
باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.
سهراب سپهری
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









