تبليغاتX
ok خوش آمديد نظر يادتون نره صدای باران

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

۱۴  اسفند

 

یکی از ۱۲۰ خان زندگی به پایان رسید

نوشته شده توسط مرتضی در 12:0 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

چهارشنبه یکم آبان 1387

موفقیت یعنی ...

* نگرش ٬ نه استعداد.

* شاد بودن با انچه هستی.

* پرورش بدن ٬ ذهن و روان.

* کشف این که بهشت در درون است.

* استقبال از ناشناخته با شور و شوق.

* مقابله با ترس و یافتن ایمان.

* بخشش،بدون یاد اوری.

* چیزی که درون توست.نه در چیزها،جاها و مردمان.

* دانستن این که اعتقادات،تجارب را می سازد.

* رفتن،با اهنگی روان.

* وقت گذاشتن در حد اعتدال برای دوستان،خانواده و....

* دوست داشتن دوستان.

* رها نکردن امیدها و ارزوها.

* گشودن دل بر روی امکانات با شکوه و عالی.

* شاد بودن و با صفا و ارامش ذهن زندگی کردن.

* دریافت کردن،بدون فراموش کردن.

* جست و جوی پاسخ،کنکاش باورها.

* اعتماد به زیبایی احساسات و نیازهایتان.

* تمایل به اموختن از هر رخدادی.

* قهرمان داستان خود بودن.

نوشته شده توسط مرتضی در 9:52 قبل از ظهر |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم مهر 1387

مولانا

جان و جهان! دوش کجا بوده​یدوش ز هجر تو جفا دیده​امآه که من دوش چه سان بوده​ام!رشک برم کاش قبا بودمیزهره ندارم که بگویم ترایار سبک روح! به وقت گریزبی​تو مرا رنج و بلا بند کردرنگ رخ خوب تو آخر گواسترنگ تو داری، که زرنگ جهانآینه​ی رنگ تو عکس کسیست

 

نی غلطم، در دل ما بوده​ایای که تو سلطان وفا بوده​ایآه که تو دوش کرا بوده​ای!چونک در آغوش قبا بوده​ای بی من بیچاره چرا بوده​ای؟! تیزتر از باد صبا بوده​ایباش که تو بنده بلا بوده​ایدر حرم لطف خدا بوده​ایپاکی، و همرنگ بقا بوده​ایتو ز همه رنگ جدا بوده​ای

نوشته شده توسط مرتضی در 11:25 قبل از ظهر |  لينک ثابت   • 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

باران

بازم هوا گرفته و داره بارون میباره.کاشکی همینطوری بباره.کاش اونقدر بباره تا همه ی زشتیها و بدیها رو پاک کنه.ولی اگه همیشه هم بباره فرقی نمیکنه.آدما همون رفتارهای سابقشونو دارنو حتی حاضر نیستن فکر کنن که شاید کاراشون بد باشه.با باریدن بارون هیچ زشتی و ناپاکیی پاک نمیشه.باید خودمونو رفتارمونو عوض کنیم.اگه ما بدیهامونو کنار بذاریم اونوقت همه چیز خوب و پاک میشه.پس این وسط تکلیف بارون چی میشه؟چرا بارون میاد؟
درسته که بارون دل ما رو پاک نمیکنه اما داره نشونمون میده که مثل بارون زنده و جاری باشیمو تو لحظه زندگی کنیم.بارون داره با تمام وجودش که همشو عشق به خدا و زمین و ما آدما فرا گرفته میباره اما ما آدما هنوز معنی عشقم درک نکردیم چه برسه به اینکه بخوایم عاشق باشیم.چشمامونو بستیمو چون این طبیعت رو نمیتونیم ببینیم که با چه عشقی به خدا داره خودشو در راه عشق خداییش وقف میکنه،فکر میکنیم خودمون خیلی عاشقیم.ماها کوریم نه عاشق.ماها کوریم که این همه نشانه های خدا رو میبینیم ولی هنوز تو خودپسندیها و غرورمون غرقیم.نمیدونم به چه چیزیمون باید بنازیمو مغرور باشیم؟به قدرت نداشتمون؟به عظمت نداشتمون؟به عشقی که حتی معنیشم درک نکردیم؟یا به تمام چیزای نداشته ی دیگمون؟
خدا این بارونو میبارونه تا ماها از خواب غفلت بیرون بیایم.وقتی بارون میاد و این همه تغییرو تحول رو تو آسمونو زمین میبینم میترسم.میترسم که از این خواب بیدار نشده از این دنیا برمو عشقیو که خدا میخواسته یادم بده ، یاد نگرفته فرصتم تموم بشه
خدایا بقیه ی آدما رو نمیدونم ولی من یکی به تمام بدیها و اشتباهات و ندانسته هام اعتراف میکنم.اعتراف میکنم که در یاد گرفتن همه ی اون چیزایی که میخواستی یادم بدی کوتاهی کردم.خداوندا بیشتر از این نمیتونم اعتراف کنم،چون میبینم خطاها و اشتباهاتم اونقدر زیاده که دیگه از گفتنش شرمنده میشم.امیدوارم خودت منو ببخشی.امیدوارم همیشه این بارونتو ببارونی تا چشم دل و روحمونو باز کنه که بتونیم ببینیم اون چیزایی رو که نمی تونستیم ببینیم
خدایا ازت میخوام راه درستو به همه ی آدما و من نشون بدیو کمکمون کنی که دیگه اشتباه نکنیم
برای همه آرزوی موفقیت دارم
نوشته شده توسط مرتضی در 9:8 قبل از ظهر |  لينک ثابت   • 

یکشنبه ششم آبان 1386

راز ماندن

کوه پرسید ز رود

زیر این سقف کبود

راز ماندن در چیست ؟     گفت: در رفتن من

کوه پرسید : و من؟         گفت: در ماندن تو

بلبلی گفت: و من ؟        خنده ای کرد و بگفت:در غزلخوانی تو

آه از آن آبادی

که در آن کوه رود

رود .مرداب شود

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد

و نخواند دیگر

من و تو ....بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز ....

در خواندن من ...ماندن تو ...رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست ...بدان

                                                                                    ((سپهر))

نوشته شده توسط مرتضی در 8:37 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم مرداد 1386

دعوای دختر و پدر

                    دعوای دختر و پدر
سال 1230
مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمی شم...
زن: آقا حالا یه غلطی کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده...
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
 
سال 1280
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده...

مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدونه درد می کشمت...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه 
سال1330
مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ...
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کونی...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه 
 
سال1380
مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم...
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
مرد: من... اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره... 
سال1400
دختر: چی؟ چی گفتی مرتیکه ی ****؟ دارم بهت می گم ماشین بی ماشین. همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می خوام. میخوای بری بیرون پیاده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...
 
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه !
نوشته شده توسط مرتضی در 8:2 قبل از ظهر |  لينک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم تیر 1386

گذر عمر را ببین

همه دوستان صمیمی یک روز می روند

و

من همچنان تنهایم ...

نوشته شده توسط مرتضی در 4:24 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

سه شنبه یکم اسفند 1385

همه کس و همه چیز را دوست بدار , اما به هیچکس و هیچ چیز دل مبند
 
مگر خدا
نوشته شده توسط مرتضی در 8:38 قبل از ظهر |  لينک ثابت   • 

دوشنبه بیست و نهم آبان 1385

عکس بچه

کاش می شد ما هم  ...

نوشته شده توسط مرتضی در 7:15 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385

اگر کسی را دوست داری

شکسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده

دانشجوي زيست شناسي : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... او تکامل خواهد يافت

دانشجوي آمار : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يک رابطه مجدد غير ممکن است

دانشجوي فيزيک : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطکاک بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است

دانشجوي حسابداري : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر کن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهکار بفرست

دانشجوي رياضي : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر نه از در عدد صفر ضربش کن

دانشجوي کامپيوتر : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر برگشت ، از دستور کپي - پيست استفاده کن و اگر نه بهتر است که ديليت اش کني

دانشجوي خوشبين : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن... نگران نباش بر مي گردد

دانشجوي عجول : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش کن

دانشجوي شکاک : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟

دانشجوي صبور : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

دانشجوي شوخ طبع : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش کن ، اين کار را مرتب تکرار کن

نوشته شده توسط مرتضی در 2:54 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

دوشنبه بیستم شهریور 1385

بدون شرح2

نوشته شده توسط مرتضی در 12:41 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم مرداد 1385

یه کم بخند

دوتا خجالتي باهم ازدواج ميکنن
بچشون آب ميشه

----------------------------------------------------------------

از گدايي پرسيدند: «چرا گدايي مي‌کني؟» گدا جواب داد: «براي اين که پولي به دست بياورم و محتاج مردم نباشم
--------------------------------------------------------------------------

يه روز تو رو تو كوچه ديدم و عاشقت شدم....فرداش تو خيابون ديدمت و ديوونت شدم...... امروز تو اتوبان ديدمت خدا آخر و عاقبتم و به خير كنه! عجب 206ي هستي

--------------------------------------------------------------------------------

پسري بودم که اسم نداشت با دختري آشنا شدم که وجود نداشت به شهري رفتيم که آدم نداشت به رستوراني رفتيم که غذا نداشت با قاشق چنگا لي غذا خورديم که دسته نداشت اون غذا اصلا مزه نداشت ولي سر کار گذاشتن شما خيلي مزه داشت
---------------------------------------------------------------------------------------

به نيوتن گفتندبراي چي از افتادن سيب تعجب كردي نيوتن براي اينكه من زير درخت گلابي نشسته بودم
---------------------------------------------------------------------------------------

ای که پا گذاشتی رو عشقه من ؛ ای که در را بستی به روی من ؛ درو باز کن دستم مونده لای در

 

 

نوشته شده توسط مرتضی در 8:36 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم مرداد 1385

بله

کلمه بله هنگام خطبه عقد بسته به نوع عروس خانم انواع مختلف دارد

عروس عادي        :  بله
عروس کمي لوس : بع... له
عروس با کلاس     : اوکي
عروس خارج رفته  : يس
عروس سنتي      : آره
عروس خجالتي    : اوهوم
عروس متکبر       : فقط کله اش را تکان مي دهد
عروس وحشت زده : ها
عروس بي حوصله  : خوب
عروس دست پاچه  : باشه ، باشه

 
نوشته شده توسط مرتضی در 3:39 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385

نوشته شده توسط مرتضی در 4:2 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم تیر 1385

اميدوارم قابل درك باشه

فقط در يك جمله كوتاه :

۲۳ و ۲۴ تير ...

فعلاً به دلیل مسائل امنیتی نمی تونم لو بدم 

نوشته شده توسط مرتضی در 4:6 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم تیر 1385

طرز خرید کردن یک چیز توسط یک آقا و خرید کردن همان چیز توسط یک خانم

نوشته شده توسط مرتضی در 3:42 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385

دل من دنبال چه می گردی؟

من راهی را می روم که همگان رفته اند

و آسمان صبوری را می بینم که هنوز

 نگاه های حریصانه زمین را تحمل میکند من راهی را می روم که دیروز کسی از آن عبور کرده است

و به گدایی می اندیشم که دیروز

 نیز سکه های ترحم را در جیب نهاده است

از زیر درختی عبور میکنم و برگ خشک شده ای را زیر پا می فشارم

برگی که دیروز نیز زیر پای فشرده شده است

من راهی را می روم که همگان رفته اند

اما مانند همگان بی اعتنا از کنار کوچه ها نمی گذرم

من

به یک پس کوچه تنها سلام می دهم

 

و

تنهاییش را قصه میکنم

و برای تمام آدمیان میخوانم

 : میخوانم

 

غمین و ساکت و سردی دل من

سرا پا حسرت و دردی دل من

بگو آخر تو در این شهر غریب

به دنبال که میگردی دل من ؟

نوشته شده توسط مرتضی در 4:59 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385

موفقیت در سنین مختلف زندگی


در 4 سالگي ..................... موفقيت يعني .................... خيس نکردن شلوار
در 12 سالگي ................... موفقيت يعني .................... پيداکردن دوست
در 18 سالگي ................... موفقيت يعني .................... داشتن گواهينامه
در 20 سالگي ................... موفقيت يعني .................... امکان ازدواج
در 35 سالگي ................... موفقيت يعني .................... داشتن پول
در 50 سالگي ................... موفقيت يعني .................... داشتن پول
در 60 سالگي ................... موفقيت يعني .................... امکان ازدواج
در 70 سالگي ................... موفقيت يعني .................... داشتن گواهينامه
در 75 سالگي ................... موفقيت يعني .................... پيدا کردن دوست
در 80 سالگي ................... موفقيت يعني .................... خيس نکردن شلوار

نوشته شده توسط مرتضی در 4:57 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

جمعه شانزدهم تیر 1385

چندتا جمله از پشت ماشین ها

----------------------------------------------

یا زهرا

          یا هیچکس

----------------------------------------------

بی تو هرگز

                با تو عمراْ

---------------------------------------------

بی تو هرگز

                با تو بابام نمیذاره

---------------------------------------------

يه روز دل نشست با خودش فکر کرد،

 

 گفت از اين به بعد سنگ ميشم، سنگ شد...........

 

 رفت ميوون سنگها نشست، اما...........

 

عاشق يه سنگ ديگه شد

نوشته شده توسط مرتضی در 11:35 بعد از ظهر |  لينک ثابت   • 

سه شنبه ششم تیر 1385

ای کاش کودک بودم

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،  
 عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
 بعد از همه از خواب برمی خواستم.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم 
 و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و 
 هر گونه  که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.

 
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
 نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.  
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

 

نوشته شده توسط مرتضی در 9:25 قبل از ظهر |  لينک ثابت   • 
 

Go to msn.comSearch the Web for:

Use Advanced Search

explorer blog

Clock And Date onLoad and onUnload Example

افراد آنلاين: نفر