تبليغاتX
صدای باران


صدای باران

اینم برای کسانی که نظر می دهند
 
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1384ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط قطره| |

یکی خوابش سنگین میشه تخت میشکنه
بعد از خواب میپره دستش هم میشکنه
فرداش از مرحله پرت میشه پاش هم میشکنه
میزنه به سرش سرش هم می شکنه
خودش رو میزنه به اون راه گم میشه
کلی اعصابش خرد میشه نوار خالی گوش میده
فرداش میره نوار مغز میگیره میبینه۲۰ دقیقه اولش خالییه
یهو میخوره زمین تا خونه سینه خیز میره
یه روز میخوره به شیشه میگه عجب هوای سفتی
روز بعد میخوره به دیوار میگه ببخشید
فرداش بازم میخوره به دیوار وای میسته تا پلیس بیاد
دوپینگ میکنه برای اینکه کسی نفهمه آخر میشه
میره لایه اوزون رو میدوزه اون ورش میمونه
میره پشت بوم میخوابه سردش میشه میره در پشت بوم رو میبنده
سوار اتوبوس میشه از یکی خوشش میاد وقتی پیاده میشه شماره اتوبوس رو ور میداره
بعد از این همه اتفاق بی هوا از خونه میره بیرون خفه میشه...
نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1384ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط قطره| |

در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت در این کوه رودی است به نام صفا٬ در این رود

آبراهی می رود به نام وفا ٬ سرانجام این آبراه به آبگیری میرسد به نام وداع...

 

دستت رو بگذار روی قلبت این ساعت عمرته داره تیک تیک میکنه ٬ جالبه ٬ همونی که بهت

زندگی میده ٬برات شماره معکوس روشن کرده ٬ منتظر باش٬ اما معتل نشو.تحمل کن اما توقف

نکن ٬قاطع باش اما لجبازنباش٬ صریح باش اما گستاخ نباش٬ بگو آره اما نگو حتما"٬ بگو نه ولی

نگو هرگز٬....

 

اگه یه روزی نتونستی گناه کسی را ببخشی از بزرگی گناه اون نیست از کوچکی قلب توهه

اگه تو یه جاده با سرعت در حال حرکت بودی یه هویی به پیچ خطرناک رسیدی پاتو محکم

رو ترمز نزار پاتو آروم از رو گاز بردار.

نوشته شده در جمعه 11 آذر1384ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط قطره| |

mor

                 جالبه؟؟

نوشته شده در جمعه 11 آذر1384ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط قطره| |

وقتي كه لبخند مي زني

لبخندت فواره اميد است !

وقتي مي خندي ،

چشمانت نوراني تر مي شود

انگار خورشيد را جاودانه در چشمانت فرو كرده اند!

وقتي مي خندي،

هلال ابروهايت در امواج شادي شناورند

وصدايت گويا تر از هر لحظه است

نمي دانم در پشت نقاب لبخندت چه پنهان است

كه هر وقت مي خندي،

شقايق ها مست چهره نور نثارت مي شوند؟

شادي ام در هياهوي خنده هايت گم مي شود.

لبخندت همچون

شعله ورشدن آتش عشق خاموش زير خاكستر زمان است ؛

كه هر وقت مي خندي ،

عشق شعله مي كشد

و مي نشيند بر جان !

و مي سوزاند جان درون و استخوان بيرون را .

خواستارم از خداوند

كه لبخند هرگز از لبان زيبايت فرو ننشيند .

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط قطره| |

Thou ghts

 

lf you read

lines of cloud

remember it

your sweet

thoughts would

befly and your

heart be full of truth

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط قطره| |

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط قطره| |

 

متوقف نشو ، حركت كن

... جاري شو ... تو براي تغيير آفريده شده اي ، پس از تغيير و دگرگوني هراسي نداشته باش .

در تو روح خدا جريان دارد و درون تو بي نهايتي نهفته است

.

خودت را بهتر بشناس تا خدا را بهتر بشناسي

. عشق الهي در تو جريان دارد . آن رادرياب و در لحظه لحظه زندگي ات از آن بهرمند شو . بدان كه تو لياقت داري . عاشق باش . عاشقي پاك .

و عشق را آگاهانه انتخاب كن

.

عشق وجودت را همواره قدرتمند تر از گذشته بدان،چون جزئي از خدا در درون توست

.

وابسته اين دنيا نباش

. خود را رها كن از هر آنچه تو را از عشق دور مي سازد.

قدر خود را بهتر بدان

.

ماموريتي الهي بر دوش تو سپرده شده است

. آن را فراموش نكن.

و همواره مطمئن باش بزرگترين حامي و پشتيبان را داري

با عشق قدم در راه زندگي بگذار

. پس به ماموريت خويش فكر كن و .

بگذار همه چيز از نو دوباره شروع شود،متولد شو،اين بار با چشمي بينا به دنيا بنگر و عشق درونت را درياب

.

بدان تو براي كامل شدن به اين دنيا آمده اي

.

پس با عشق زندگي كن

... از همين لحظه...
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:14 قبل از ظهر توسط قطره| |

 

دفتر خاطره هامون پر شده از غم و حسرت

چند صفحه حرف نگفته،چند صفحه ماتم غربت

تا به كي گوشه نشستن،عكس فردا رو كشيدن

تا به كي رفتن و رفتن،اما هيچ جا نرسيدن

يا كه موندن پشت ديوار و يه توجيه اينه بن بست،بسته رفتن

مثل اون پرنده اي كه تو قفس فكر فراره

ولي وقتي ميره بيرون،نمي دونه كي رو داره

تو هم يه اسيري اما،اسير قلبت و نقشت

نقشي كه خودت نوشتي ،ولي دنيا نمي ذاره

بجاي حسرت روزهاي گذشته

يا شمردن سرانگشتي قاب هاي شكسته

به ستاره ها نگاه كن،به طلوع گرم خورشيد

به حضور ماه و مهتاب ، به طراوت شقايق

كه يه فرداي ديگه ،تو دفتر خاطره هامون بمونه

چند صفحه حرفهاي تازه،چند تا شاخه گل پونه

بيا اين نقش رو رها كن،فكر تازه اي بنا كن
بگذر از حرف نگفته،بگذر از غم غريبي
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:13 قبل از ظهر توسط قطره| |

 

مراقب افكارت باش، چون افكارت، گفتارت را مي سازد

مراقب گفتارت باش، چون گفتارت، اعمالت را مي سازد

مراقب اعمالت باش، جون اعمالت، عادت هايت را مي سازد

مراقب عادت هايت باش، چون عادت هايت، شخصيتت را مي سازد

مراقب شخصيتت باش، چون شخصيتت،سرنوشتت را مي سازد

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:12 قبل از ظهر توسط قطره| |

 

كي مي خواي باور كني كه تو شاهكار خلقتي ؟؟؟

كي مي خواي باور كني كه خدا تو را خيلي دوست داره و اگه خواسته هات گاهي دير برآورده ميشه يا اصلا نيشه ، يقين بدون كه مصلحتي در كاره كه من و تو نمي دونيم

.پس اين تصور كه تو را فراموش كرده از خودت دور كن . با يقين برو جلو و مطمئن باش كه او هم تو را تنها نمي ذاره .

كي مي خاي باور كني كه مثل بچه ها بودن بد نيست ؟

چي ميشه كه اگه تو هم وقتي ميخواي دوست بشي ،اين قدر طرف مقابلتو از فيلترهاي مختلف عيب جويي و بي اعتمادي عبور ندي

چي ميشه گاهي اگه دلت مي گيره زير گريه بزني،بري بالاي يه كوه و فقط خدا را صدا بزني ؟

چي ميشه اگه شادي، مثل بچه ها شادي كني و از چيزاي كوچك دور و برت لذت ببري

. اونو فقط بخاطر خودش و وجود خودش دوست داشته باشي همون طوري كه هست نه همون طوري كه تو مي خواي ؟.

چي ميشه وقتي داره بارون مياد نگي واي چه روز كسل كننده اي حالا زير بارون لباسام خيس و كثيف ميشه ، بارون لطافت را به روحت هديه مي ده

.

كي مي خواي باور كني خوبي كردن فقط در پول خرج كردن براي طرف مقابل خلاصه نمي شه ، شايد طرف مقابلت تو فقط با يه لبخند هم شاد بشه

.

كي مي خواي باور كني زندگي تا ابد ادامه داره ، ولي عمر تو تا عبد نيست ، عمر تو همين لحظه اي است كه داري زندگي مي كني ، پس باورش كن و اين قدر ساده و ارزون از دستش نده

. امروز تنها روز است كه در دست توست پس امروز رو خردمندانه زندگي كن .

كي مي خواي باور كني كه تو موجود بزرگي هستي ؟ نبايد خودت را دست كم بگيري و با هر اشتباهي خودت را ملامت كني

. يه فرصت ديگه به خودت بده و اشتباهاتو جبران كن . ما براي كامل شدن به اين دنيا اومديم ، به اينجا اومده ايم كه موجوديتمون را ثابت كنيم و بعد بريم .

هيچ وقت فراموش نكن كه تو شاهكار خلقتي

.خدا به وجود تو افتخار ميكنه و بدون كه اون هيچ وقت تو را تنها نمي ذاره ، حتي وقتي كه تو اونو فراموش كردي ، پس اعتماد كن! هميشه به بهترين دوستت اعتماد كن .
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط قطره| |

     ياد من باشد

ياد من باشد، فردا دم صبح خواب را ترك كنم، زودتر برخيزم چاي را دم بكنم و در ايوان حياط ، سفره را پهن كنم در جوار گل ياس نان وچاي بخورم بركت را بتكانم به حياط، ياكريمي بخورد

ياد من باشد ،فردا حتما ناز گل را بكشم ، حق به شب بو بدهم و نخندم ديگر، به ترك هاي دل هر گلدان چوبدستي به تن خسته گل ، هديه دهم حوض را آب كنم ،و دعايي به تن خسته اين باغ نجيب

ياد من باشد بد نگويم به هوا،آب،زمين مهربان باشم ،با مردم شهر و فراموش كنم،هر چه گذشت خانه دل ،بتكانم از غم و به دستمالي ، از جنس گذشت بزدايم ديگر ، تاري گرد كدورت از دل مشت را باز كنم ،تا كه دستي گردد و به لبخندي خشك دست در دست زمان ، بگذارم

ياد من باشد ، فردا دم صبح به نسيم ، از سر صدق ، سلامي بدهم و به انگشت ، نخي خواهم بست تا فراموش نگردد ، فردا

زندگي شيرين است ، زندگي بايد كرد گرچه دير است ، ولي كاسه اي آب ، به پشت سر لبخند بريزم ، شايد به سلامت، ز سفر برگردد بذر اميد،در دل لحظه را دريابم من به بازار محبت، بروم فردا صبح مهرباني خودم عرضه كنم، يك بغل عشق، از آنجا بخرم

ياد من باشدو بدانم كه شبي، خواهم رفت و شبي هست مرا، كه نباشد پس از آن، فردايي

ياد من باشد، فردا حتما دو ركعت راز ، بگويم با او صبح بر نور ، سلامي بكنم پرده از پنجره ها بر دارم آه، اي غفلت هر روزه من من به هر سال كه بر من بگذشت غرق انديشه آن فردايي كه نخواهد آمد مي نشانم به جامه عمرم، سيصد و شصت و پنج غفلت را

باز اگر فردا، غفلت كردم آخرين لحظه فردا شب، باز من به خود باز بگويم اين را : فردا حتما باور اين را بكنم، كه دگر فرصت نيست و بدانم كه اگر دير كنم، مهلتي نيست مرا فردا حتما به سلامي دل همسايه خود، شاد كنم بگذرم از سر تقصير رفيق، بنشينم دم در چشم بر كوچه بدوزم با شوق تا كه شايد برسد همسفري، ببرد اين دل ما را، با خود و بدانم ديگر، قهر هم چيز بدي ست ،از فردا صبح جور ديگر باشم فردا به دل كوزه آب ،كه بدان سنگ شكست بستي از روي محبت، بزنم تا اگر آب دران سينه پاكش ريزند آبرويش نرود رخ آيينه، به آهي شويم تا كه من را بنشاند در خويش من در آيينه، خواهم خنديد خاطر آيينه از خم،به تنگ آمده است ،فردا حتما صبح بر نور، سلامي بكنم سيصد وشصت وچهار غفلت را ، من فراموش كنم سينه خالي كنم از ،كينه اين مردم خوب و سلامي بدهم ، بر خورشيدفردا حتما دو ركعت راز ، بگويم با او و بخواهم از او ، كه مرا دريابد ودل از هر چه سياهي است ، بشويم فردا
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:10 قبل از ظهر توسط قطره| |

سالهاست اسير لحظه هاي جگر سوز هجرانم. تو اي سبز تر از ثانيه هاي شيرين، قدم باراني ات را بر صحراي خشك دلم بگذار تا زخمهاي كهنه ام را التيام بخش باشي...

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط قطره| |

كلمه ها ناتوانند. اين را قلبي به من گفت كه روز و شب مي تپد و با تپش او هزاران ستاره بيدار مي شوند. راست مي گويد، كلمه ها صدايي ندارند،خاموشند و اگر كسي دهان به ترنم آنها باز نكند فراموش مي شوند.

من خيلي از كلمه ها را از ياد برده ام و بعضي از كلماتي را كه در كودكان بر زبان مي آوردم، كنار گذاشته ام، اما تپش قلبها را نمي توان از ياد برد. اين صداي دگرگون كننده از تمام موسيقي ها شنيدني تر و زيباتر است.

كلمه ها ناتوانند وگرنه براي گفتگوهاي جاودانه به نگاه حاجتي نبود. نمي توان حتي از عمق يك نگاه به قلمروي يك قلب پي برد.

 كلمه ها ناتوانند كه حدفي را كه فراتر از اين دنياي خاكي است بيان كنند. كدام كلمه مي تواند تورا معني كند؟

هميشه فرصت براي نوشتن هست اما براي ديدن و شنيدن فرصت كم است. عمر مي گذرد و ناگهان درمي يابيم چه رنگين كمانهايي را نديده ايم و چه صداهايي را كه نشنيده ايم و چه حرفهايي را كه هيچ وقت به زبان نياورده ايم.

من آنقدر حرف در دل دارم كه اگر هفت بار ديگر هم به دنيا بيايم، همه دفترهايم را پر خواهم كرد. من نمي خواهم هيچ حرفي را ناگفته بگذارم. مگر براي از تو سرودن چقدر وقت دارم؟

كلمه ها ناتوانند وگرنه حرفهاي قلبم را برايت معنا مي كردم و از آينه هاي بكر مي خواستم كه احساسم را به تو نشان دهند.

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط قطره| |

مي ترسم از روزي كه مژده آمدن بهار به درختان رسيده باشد اما شاخ و برگهاي خشكيده من رنگ بهار را به خود نبيند. مي ترسم از روزهايي كه زلال آب، جويبار خاطره ها را سيراب كند اما من اينجا در آرزوي جرعه اي، زمين خشكيده انتظار را بكاوم. مي ترسم از روزهايي كه زمين و زمان به شكوفه بنشيند اما سهم دل من كوير باشد و كوير!!!

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط قطره| |

ديروز او را ديدم، كنار خيابان بساطش را پهن كرده بود. طفلكي حتما خيلي خسته شده بود. جلو رفتم و شكلاتي خريدم. دوباره با همان نگاه زل زذ توي چشمهايم. مي دانم كه دلش مي خواست بيشتر بخرم، اما چه كنم كه خودم هنوز دسته گل هاي سرخم را نفروخته بودم

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط قطره| |

از ميان خطوط كج و معوج و از انبوه كلمات درهم شكسته، مي تواني موج نفسهايم را ببيني كه آرام آرام به صوي تو مي آيد. مي تواني گرماي دستهايم را كه پر از ترانه و بي كرانگي است، حس كني .

در لابه لاي نقاشي هاي معصوم و كودكانه ام و در حاشيه رنگهاي تند و ملايم آن مي تواني شكفتن آرزوهايم را ببيني و درختاني را كه ريشه در آفتاب داشتند .

من و تو گمان مي كرديم تا هميشه زلال باقي خواهيم ماند، دست و رويمان سياه نخواهد شد، دگمه هاي پيراهنمان نخواهد افتاد، هيچ گاه گل سرخي را نخواهيم چيد و به طرف گنجشك ها سنگ پرتاب نخواهيم كرد .

من و تو خيال مي كرديم اين جاده پر از سنگريزه همين طور مستقيم و بي توقف ادامه خواهد داشت و سيلاب ها را بر ما نخواهد بست و بادها شيشه هاي پنجره مان را نخواهد شكست .

من و تو فكر مي كرديم آينه هامان تا ابد روي تاقچه بي غبار خواهد ماند و هزار بار بهار را خواهيم ديد و به روي درختان يادگاري خواهيم نوشت. ما نمي دانستيم پير خواهيم شد. ما نمي دانستيم كوچه ها و خانه ها بعد از ما زندگي خواهند كرد و نفسهاي ما را به ياد خواهند سپرد تا با خود به ناكجا ببرد. ما نمي دانستيم شايد كسي نام مرا در دفترچه اش ننويسد. شايد كسي حتي سالي يك بار احوال ما را از علفهاي هرز مزارمان نپرسد.

شايد... ما نمي دانستيم

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط قطره| |

با عرض سلام خدمت همه دوستان

باید به اطلاع عزیزان برسانم که به دلیل حجم زیاد درسها و نزدیکی امتحانات ترم واحتمال مشروطی فعلا از بروز کردن وبلاگ معذورم

نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط قطره| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ