تبليغاتX
صدای باران


صدای باران

تا حالا شده بخوای اشک بریزی ، گریه کنی یه عالمه اما نتونی و گلوت از زور بار بغز بخواد خفه شه ...

تا حالا شده که بخوای با تمام قدرت خدا رو فریاد بکشی و ازش کمک بخوای که رهات کنه ، به دادت برسه ...

تا حالا شده که دلت بخواد یه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از این همه چشم انتظاری در بیاره ...

تا حالا شده زیر بار سنگین فاصله انقدر له بشی که دیگه حتی نتونی جیک بزنی ...

تا حالا شده عشقت و ندید بگیرن و بعد هم ...

اصلا تا حالا شده عاشق بشید من شدم و فهمیدم عشقم مثل همه چیز تو دنیا واسه همه یه شکل نیست ...

عشق من اما رنگش بنفشه ، بنفش به رنگ دوری ، فاصله ، انتظار و شور مثل غم ، مثل اشک و گرفته و تنگ

مثل بغز ، مثل نفسهای کوتاه من و از جنس من از جنس برزخ ، از جنس مه

و بزرگ از قد آسمون هم خیلی بالاتر شاید هم بیشتر ، عاشقانه اونقدر که دوستم داشت و دارم

لطیف مثل ابریشم ، ابر و تموم مهربونیاش ... تا حالا شده به انتظار شنیدن دوباره ی یه صدای آشنا روزها ، شبها ،

ماهها و شاید سالها به انتظار بشینی که بیاد بیاد ، برگرده و بالاخره تنهایی تو هم تموم شه

یه زمانی بود که می خندیدم ، می رقصیدم با عشق و بوسه و احساس ... بجای درویشی و تنهایی و های های بی خبری

دامنم پر بود از احساس خوشبختی ، عشق ، عشق ، عشق ...

حالا هم حالم خوبست یه تنهایی دارم به وسعت عشق تو ، یه آرامش و سکوت محض که اونجا فقط صدای تیک تیک ساعت

که می تونه جای تو رو بگیره ، جای عشقم رو بگیره ، جای نفسهای گرمت و بگیره ...

از وقتی رفتی چشمای کسی دیگه آینه صورتکم نشد ، ا ز وقتی که رفتی ...وای به روزی که از سفر بر گردی دیگه نمی ذارم بری و

تنهام بزاری هر جا بری باهات می یام ، باهات می یام .... دوسِت دارم ...دوسِت دار
م
 
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط قطره| |

اينم به زبونه بی زبونی
 
                           نوشته ای جدید از نوع  پانتومیم
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :
> گفتا :
> گفتم :  !
> گفتا : ... ! 
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط قطره| |

خاطره
 
 دفتر خاطراتمو ، وا می کنم به یاد تو
در میارم از آلبومم ، عکسای یادگاریتو
عکسا تو هی می بوسمو ، زل می زنم به دفترم
عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده در سرم
من هنوزم دوست دارم
زنجیر قفل یاد تو ، از دل من وا نمی شه
طفلکی قلب عاشقم ، فکرته هر جا همیشه
بعد تو روزگار من ، خیلی به سختی می گذره
فکر نکن عاشقت یه روز ، عشق تو از یاد می بره
من هنوزم دوست دارم
کاش خونه قلبمو باز، بیای چراغونی کنی
کاش تو حصار زندگیت ، باز منو زندونی کنی
کاشکی بیای مثل قدیم ، دست تو دستام بذاری
قول بدی این بار که بیای ، باز نری تنهام بذاری
من هنوزم دوست دارم
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط قطره| |

آری ...با نگاه شروع شد.....و با نگاه ادامه یافت.....اما ، اما آیا با نگاه...؟
نه ، نه ، من این را نمی خواهم.
روزها و شب های زیبایی بود .
روزها من بودم و سایه و... شب ها من بودم و مهتاب و...
هر دم یک نگاه... و هر ساعت منتظر آن دم... و هر شب منتظر آن دم...
و دیگر هیچ ...
نگاه های ممتد مانند ستاره های دنباله دار... شاید آغاز فصل آشنایی!!!
مات و مبهوت...سرگشته وحیران...
و همراهی لبخندهای زیبا با نگاه های مهربان .
ساده بگویم : من،من نمی دانم چگونه بگویم که می خواهمش؟
و باز هم نمی دانم که من آیا می توانم
خود را به داستان خنده های زیبا برسانم؟
و آخر هم نمی دانم که چگونه نگاه های سرد خود را
با نگاه های گرمش همراه سازم؟
و اما...انتظارعبور او از فرش چشمان من مرا امیدوار به شبی زیبا می کرد .
گذشت و گذشت و گذشت.
روزها منتظر شب و او می ماندم .
کم کم باور کرده بودم که روزی به سرزمین مهربانی خواهم رسید.
آری، او بهانهً خوبی بود . بهونه ای برای دوستی من با خدا...
آه ، خسته شده بودم . و منتظر گفتن گفته ای که از گفتنش می ترسیدم.
اما ، من عاقبت گفتم.
خدا می داند که زیباترین سلام دنیا را من آن شب گفتم .
اما نمی دانستم جواب مرا به کدامین صورت خواهد داد؟
آیا خشم ، آیا نفرت ، آیا هم نفرت ، هم خشم؟
چه زیبا بود... سلام را علیک گفت.
پاهایم سست شده بود . دیگر نمی توانستم بایستم .
اجازه گرفتم و گفتم که ... گفتم که ... من ، من ، تو را ، تو را می خواهم.
او می دانست که خواستنش دوای درد من است .
_ و من هم می دانستم خواستنم مرهمی بر درد دل اوست._
نیمکت زرد تنهایی من ، ما را به میهمانی خود دعوت می کرد
و ما هم او را به هم نشینی و هم صحبتی.
اما... سکوت بیداد می کرد. صدایی شنیده نمی شد ،
حتی زوزهً باد خشمگین هم ... !
میهمانی عجیبی بود . من لبریز از خواستنش بودم .
نمی دانستم حرفهایم را چگونه آغاز کنم؟
شاید حرف هایم خوب نباشد. عاقبت گفتم بسم اللّه و دل به دریا زدم و ...
چه قدر حرف می زنم . هیچ کس نیست مرا بگیرد ؟
خودمونی بگم : جو مرا گرفته بود .
دیگر نگفتم و او گفت . و باز هم گفت...
حال بیش از روزهای قبل هم دیگر را باور کرده بودیم .
آیا من و خنده با هم آشناتر خواهیم شد؟ و آیا من را می پذیرد ؟
یک روز ... دو روز ... شاید فکر کردن ؟
نمی دانم . شاید فکر کردن بهانه ای بیش نبود؟ نمی دانم!
اما ، اما او قبول کرد ...آری، او دعوت مرا اجابت کرد ...
شاد بودم ، خوشحال تر از پرنده ها .
با تمام وجود منتظر روزهای و شب های با تو بودن بودم .
حال ، چند صباحی می گذرد از آن ایام .
اما من ... باز هم حیران تر از آن روزها هستم.
آری ، روزهای خوبی بود . ایا قصه خنده های زیبا مرا پذیرفته است .
و لیلای عشق مرا مجنون خود کرده است ؟
ای خدای من آیا این داستان حقیقت دارد ؟
و اما امروز می گویم : تو را من دوست می دارم .
من و... دوست بودیم و همدیگر را دوست داشتیم
و امروز دوست هستیم و یکدیگر را بیشتر دوست داریم .
آری، من و مهربانم عاشق شده ایم . اما ، نه می داند
و نه می دانم فرجام این عشق چیست ؟
من امید دارم به فردایی بهتر با او ...
و هراسانم از روزی که او کنار من باشد !
شب و روز از پی هم می گذرند ...من او را در کنار خود دارم
و بیش از هر چیز دیگری او را می خواهم
ولی می گویم : کاش آن روز هرگز نیاید که آن روز
تو ، ای دوست من دوست نداشته باشی که من باشم .
کاش پایان قصه من و تو را می دانستم .
کاش ، کاش آخر قصه ما مثل آخر داستان شیرین و فرهاد نباشد.
اما تو ...
تو این را بدان : اگر روزی تورا نداشته باشم ،
آن روز از عشق تو ، من می میرم .
کاش هر روز من دیروز می شد . دیروزی که
می دانستم تو در کنار من هستی ... و ما در کنار هم .
و باز هم می گویم و با تمام وجود فریاد می زنم :
من امروز تو را برای تو دوست دارم
و من تو را اینک بیش از پیش می خواهم .
حرف آخرم را به تو بگویم : من تو را دوست دارم .

 

نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط قطره| |

نگفته بودم از دلم كه آب مي شود
هميشه لحظه هاي عشق خراب مي شود
به پشت سر نگاه مي كنم هزار بار
تمام هستيم حباب مي شود
به دل نويد عشق تازه مي دهم
عشقهاي تازه هم سراب مي شود
من و شب و فرار و مستي و غرور
شبم به احترام تو شراب مي شود
دو چشم من نخفته تا سحر ز خشم شب
سحر بهانه اش دو لحظه خواب مي شود
دلم به برف قاصدك خوش است و دست باد
و برف چه ساده آب مي شود
بس است سفر حديث تازه اي بگو
به قاصدك بگو دلم كباب مي شود

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط قطره| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ