صدای باران
هنوزم خیلی دوستت دارم خیلی !!! همين چند روزهاست كه فهميدم چشمهايم بيهوده مويه نمي كند هر شبانه .... ديگر خود را ميان پستوي تنهايي ،پشت ديوار سربي لبخند تلخ دروغين پنهان خواهم كرد ... و به « تو » دروغ خواهم گفت ... به همه دروغ خواهم گفت ... نه ! من اصلا سكوت خواهم كرد كه تاب دروغ را ندارم .. خود را ميان انديشه هاي خالي و پر سرگردان خواهم كرد كه صدايي در من از اعماق فرياد مي زند : چرا عشق چنين ساده سرد مي شود ؟ چرا مهر چنين بيهوده از ميان برداشته مي شود ؟ ... چرا دوستي چنين بي مايه گم مي شود در غبار ؟ مگر دل آدم از كلوخ است ؟ يا من بيهوده روح خويش را مصرانه به پايبند يك تعهد به ابتذال مي كشانم هميشه ؟ و يا شايد دل من بيراهه مي رود اگر مهر طلب مي كند ... مهر تعهد مي طلبد و تعهد سرسختانه جدايي مي آفريند ... ! و من غرق در بهت و حيرت تعهد را تنها مقصر ميدان مي بينم .... ! و خويش را باز هم تنها و داغ ديده يك سرماي كشنده ... سخت تر از زمستان يخبندانهاي طولاني ... سرد سرد از بي تفاوتي « او » به ديوار فاصله ميخكوب مي يابم .... بی معرفت این مطالب را می خونی یه نظرم بده آره با شما هستم ok البته kش مهم نیست هر وقت شما خواستید بگید(به قول آبجی عزیزم)





| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








