تبليغاتX
صدای باران


صدای باران

می گویند اشکها برای خاموش کردن آتش درونند

و من می گویم خير اشکها آتش زننده خرمن درونند

فقط جان را می سوزانند

جان خودت را یا جان اطرافیانت را

من هم باور نمی کردم ، اما به تازگی متوجه شدم که می شود از اشک درست استفاده کرد و می شود با اشک خود را تخریب کرد

انتخاب کن

آبی بر آتش باشی یا آتشی بر خرمن

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط قطره| |

وقتی دليلی برای بودن پيدا می کنی

رنگها عوض می شوند

وقتی دليلت را از دست می دهی

تاريکی تو را در بر می گيرد

ای بزرگترين دليل دوستت دارم و ترا می ستايم

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط قطره| |

راستی اگر قرار بود در درونت رای گیری شود ، به نفع چه کسی کنار می رفتی ؟

عقل ؟ ؟

قلب ؟ ؟

نفس ؟ ؟

احساسات مال کجاست ؟ فکر کنم ته به آن متمایل تر هستی .

راستی ، تا آخرش می ماندی ؟؟؟

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط قطره| |

اول با هم صمیمی نیستیم

بر اساس خطوطمان حرکت می کنیم

زمان را ملاک صمیمیت قرار می دهیم و سخن را

و فک بی انقطاع کار می کند ....

و ما صمیمی می شویم

و خطوط را نمی بینیم و می گذریم

و آزرده می کنیم و آزرده می شویم

دنبال خطوط می گردیم

گمشان کرده ایم

دنبال مفهوم صمیمیت می گردیم

چیزی نمانده برایمان

تصمیم می گیریم به عقب برگردیم

و حرکتی را آغاز می کنیم

چرا از اول بی مرز بودن را بنام صمیمیت چاشنی هر گفتگو کردیم ؟!

تا باشد که بیاموزیم

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط قطره| |

لبخندی که برای تو یک دنیاست ممکنه برای یک نفر دیگه اصلا دیده نشه

اتفاقی که برای تو مهمه برای اون یکی ممکنه بی اهمیت باشه

و پرنده ای که هر روز کنار تو آواز می خواند و تو نمی بینیش ممکنه برای یک نفر دیگر نشانه ای از امید به زندگی باشه

لوله آبی که خراب شده و چکه می کنه و تو حس می کنی دنیا برات تنگ شده برای یک نفر دیگه ممکنه خنده دار باشه فقط

بنظرم زندگی پر است از این مثبت و منفی های نسبی

تا کدام را انتخاب کنیم

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط قطره| |

نمی دانم چرا اتفاقات مثل دانه های مروارید یک گردنبند که رشته اش پاره می شود ، یکباره همه با هم جاری می شوند ؟

شاید از زیبایی و با حساب کتاب بودنشان است

اما وقتی یک رشته گردنبند پاره می شود ، هر دانه به سمتی می گریزد .......

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط قطره| |

هوا گرم بود

و من تشنه بودم

از ذهنم گذشت اگر برق برود چه خواهد شد ؟!

ثانیه ای بعد برق هم قطع شد !

و من مانده بودم چرا یک فکر مثبت به ذهنم خطور نکرده بود

همیشه همین بوده

سایه ای مبهم از ترس و نگرانی خیالی از ذهنم می گذرد

و من می مانم و آنچه که از آن گریخته ام و اکنون به گریبانم آویخته است

فکر های مثبت هم هست

اتفاقات خوشایند هم روی می دهد که کم نیستند

حالا اسم این قانون هر چه که می خواهد باشد

بقدری اصیل است و بقدری تکرار پذیر که نیاز به اثبات ندارد

 

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط قطره| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ